محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

1938

تاريخ الطبرى ( فارسي )

يا ظفر يابد . يكباره حمله كرديم و پارسيان كه ثبات ما را بديدند و بدانستند كه از عرصه به در نمىرويم ، هزيمت شدند . يكيشان كه مىافتاد هفت كس روى هم ميافتادند كه در بند بودند و همگى كشته مىشدند ، خارهاى آهنين كه پشت سر خويش ريخته بودند لنگشان مىكرد . » نعمان رضى الله عنه گفت : « پرچم را پيش مىبرديم و پارسيان را مىكشتيم و منهزم مىكرديم و چون نعمان ديد كه خدا دعاى وى را اجابت كرد و فتح را معاينه ديد ، تيرى به تهيگاه وى خورد و از پاى درآمد . گويد : آنگاه معقل برادر وى بيامد و جامه اى بر او افكند و پرچم را بگرفت و جنگ آغاز كرد و گفت : « بياييد آنها را بكشيم و هزيمت كنيم » و چون مردم فراهم آمدند گفتند : « سالار ما كو ؟ » معقل گفت : « اينك سالار شما كه خدا چشم وى را به فتح روشن كرد و كار وى را با شهادت به سر برد . » گويد : وقتى كسان با حذيفه بيعت كردند ، عمر در مدينه براى وى ظفر مىخواست و مانند زن آبستن ميناليد و خدا را مىخواند . گويد : آنگاه خبر فتح را بوسيلهء يكى از مسلمانان براى عمر نوشتند كه چون پيش وى رسيد گفت : « اى امير مؤمنان ، بشارت ! فتحى رخ داد كه خدا بوسيلهء آن اسلام و مسلمانان را عزت داد و كفر و كافران را ذليل كرد . » گويد : عمر حمد خدا عز و جل كرد ، آنگاه گفت : « نعمان ترا فرستاد ؟ » گفت : « اى امير مؤمنان ، دربارهء نعمان صبورى كن . » گويد : عمر بگريست و انا لله خواند ، آنگاه گفت : « واى بر تو ، و ديگر كى ؟ » گفت : « فلان و فلان » و بسيار كس را بر شمرد . آنگاه گفت : « و كسان ديگر ، اى امير مؤمنان كه نميشناسيشان » . عمر در حالى كه مىگريست گفت : « آنها را چه زيان كه عمر نشناسدشان ، خدا